می میرد هر روز
Dying Every Day
بِلَنکا حاضر نیست خانواده اش از خوردن شام آرامی لذت ببرند گفتگو کسل کننده است و او از همان شوخی های تکراری آزرده است او می داند که اوضاع می تواند متفاوت باشد