خواهر خورشید خواهر ماه
Brother Sun, Sister Moon
در هذیان بازگشتش از جنگ، فرانچسکو براردون به دوران گذشته میرود که در آن به مهمانی ها و لذت های جسمانی میزیسته است. به تدریج بهبود مییابد اما پس از بیمار شدن دیگر همان فرانچسکو سابق نیست. به جای صرف ساعات در میخانهها، در زیبایی موجودات خدابند meditates میکند و به زودی ثروت و خانوادهاش را ترک میکند تا کلیسای فراموششده را بازسازی کند و زندگیاش را بازسازی نماید.